سلام به دوستان خوبم....
دلم میل نوشتن داره ...
دیشب چهارشنبه 1365/3/12 ساعت 10/30راهی سفر شدم و تهران رو ترک کردم...
همراه و همسفر دلم هستید...
الان ساعت 3/40 دقیقه صبح پنج شنبه 95/3/13 و من به شهر آمل رسیدم...
و دلتون نخواد ، در این لحظه مشغول خوردن بستنی هستم ....
با وجود خنکی هوا در این ساعت و لحظه ...
به بادتون هستم .... کاش اینجا بودید ...کنار من ...
الان ساعت 14/40 هست... هوا تقریبا گر
لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توی حلقه های موی من است
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت :
نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم
دلم را هم
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
نمی خواهی شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت :
هزار
برچسب: قلبم, نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:38
وااای ...
چه زجری می کشد
آنکس
که انسان است
و
از احساس
سرشار است
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۴ساعت توسط شیرین ناز
برچسب: شکست, نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:38
برچسب: سپاسگزاری, نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:38
دلِ بیمار من از جنس بلور است
نزنش سنگ ...
ترک خورده و ... بیم است
که هر لحظه به پایان برسد " شیرین ناز "
دراز می کشم
خیره می شوم به سقف
اشک هایم می چکند
سر می خورند و می روند به جایی که تو همیشه می بوسیدی …
چه کردی با دلم ...
که در به
برچسب: نویسنده: لیلا طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:38